واقعن این سرعت پوشش اخبار آمریکا از سوی تلویزیون ایران بی نظیره!

دیروز صبح دوستم اومده می گه جریان این تیر اندازی و کشته شدن چند نفر تو میامی چیه...آخه خانواده ش از ایران زنگ زدن و گفتن تلویریون گفته و نگران بودن, ما هم همون موقع رفتیم تو اینترنت گشتیم دیدیم بعله خبر مربوط به همین چند ساعت پیش هست و کاملن داغ... خلاصه اینطوری هست که ما ایرانی ها از کوچک ترین نا هنجاری های جامعه آمریکا با خبر می شیم اما خیلی از آمریکایی ها حتا نام ایران رو هم نشنیدن یا نمی دونن کجاست یا خیلی هنر کنن فکر می کنن همون عراق هست!

به نظر میاد رسانه های داخلی ما با هدف تخریب چهره امریکای جهانخوار و این که نشان دهند این کشور قلدری که می خواهد به همه دنیا فرهنگ و اصولش را صادر کند و جهان را مدیریت کند خودش دچار چه مشکلاتی هست این اخبار را پوشش می دهند و یک کلام این که: آمریکا بده...خیلی بد.

اما چیزی که در عمل دیده می شه و اتفاق میفته اینه که آمریکا و مردمش اینقدر مهم و قابل توجه هستند که با وجود این که خیلی از مردمش هیچ چیزی از کشور ما, فرهنگ ما و مشکلات و دردهای ما نمی دونن (در حالیکه فکر می کنن خیلی اطلاعاتشون از همه چیز زیاده) اما به کوری چشم اون ها ما:

ممکنه ندونیم در اتفاقات ریز و درشتی که توی کشورمون میفته چه سختی هایی برای هموطنانمون داره پیش میاد, مثلن دیوار شهرداری میفته رو سر یه دختر جوون و کشته می شه, یه دختری توسط باباش کشته می شه, یه بچه توسط راننده سرویس یا ناظمش بهش تجاوز می شه,یه عده ای برای خوب زندگی کردن ما فدا شدن و می شن و ما حتا اسمشون رو نمی دونیم و اگر بدونیم می ترسیم ازشون صحبت کنیم و خیلی چیزهای دیگه...

اما می دونیم که در فلان پس کوچه میامی چه اتفاقی افتاده یا می دونیم یک پدر آمریکایی با چمن زن بچه ش رو زیر کرده و خلاصه این که ما اینقدر مهربون و خوبیم که هرچند ما براشون خیلی مهم نیستیم اما اون ها برای ما خیلی مهمند...به هر حال ابر قدرت هستند دیگر...

البته خبر رسانان رسانه های بزرگ ما فقط تمرکزشان روی آمریکا و غرب نیست و از کشور خودمان هم گزارش پخش می کنند: مانند گزارش تحقیر آمیز از شهروندی که از فوتبال بی خبر است و نظیر آن. باشد که رستگار شویم.


برچسب‌ها: احبار آمریکا, استکبار جهانی, پوشش خبری
+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/04ساعت 19:10 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

از آنجا که از قدیم رسم بوده ایرانیانی که پایشان به بلاد فرنگ می رسیده بلافاصله شروع به تجزیه و تحلیل و ارایه تیوریهای جامعه شناسانه و روشنفکرانه و غیره می نمودند و در برگشت هموطنان را مستففیذ می نمودند ما هم کم نیاورده و هنوز مهر ورودمان خشک نشده شروع کرده و مطالبی از این دست می نویسیم:

در ایران فقیرها لاغرند اما در آمریکا بسیار چاق و فربه... چون نمی توانند غذاهای سالم و خوب بخورند و مجبورند از رژیم پر قند و چربی استفاده کنند و غذاهایی ارزان مانند نوشابه شیرینی های ارزان و ... بخورند. در نتیجه ممکن است رفتگری را ببینید که از شدت چاقی نمی تواند تکان بخورد اما رفتگری را نمی بینید که در اثر گرسنگی و سو تغذیه گوشه پارک جان دهد.

در ایران آن هایی که می خواهند دمپایی مجانی گیر بیاورند به مسجد می روند اما در این جا به عروسی می روند. چون آخر شب توی عروسی برای این که راحت برقصند دمپایی پخش می کنند و دم آخر هم مثل بچگی ها که توی تولد بر خلاف میلمان مامانمان بادکنک ها را می داد بچه های همسایه ببرند دمپایی های اضافه را می دهند به عنوان هدیه دوستان و  خودی تر ها ببرند. (البته فکر نکنید هنوز هیچی نشده اینجا رفتیم عروسی و از این قرتی بازیها...فقط تعریف کردن برامون به خدا)

در ایران زیاد چاخان می کنند و هندونه زیر بغل هم می گذارن ولی در این جا نه. در عوض این روش توی ایران جواب نمی ده چون دیگه دست زیاد شده ولی این جا جواب می ده. مثلن توی فرودگاه آمریکا کلی اضافه بار داشتیم ولی به مسول تحویل گرفتن بارها گفتیم ماشاله چه سری چه دمی عجب پایی... و جواب داد.

در ایران به دلیل خالی بندی زیاد نیمی از حرف های همدیگه رو باور نمی کنیم ولی اینجا اینطور نیست. مثلن وقتی توی فرودگاه و در هنگام مسافرت در داخل آمریکا پلیس پرسید که چیز نوک تیز کارد و غیره توی وسایلت داری گفتم قطعا نه(sure not)... اما وقتی گشت و ناخن گیر و چاقوی هشت پر سوییسی و یک سری اقلام غیر مجاز دیگه رو از تو کیف دستیم در آورد گفتم اوه خدای من! و اونم بدون اینکه بگه پدرسوخته پس اینا چیه فقط گرفتشون و گفت برو...

به تدریج با کسب تجربه بیشتر مواردی بیشتری خواهم نوشت. خدا نگهدارتان.


برچسب‌ها: ایران, آمریکا, تفاوت فرهنگی
+ نوشته شده در یکشنبه 1392/06/17ساعت 8:57 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

بعد از مدت ها نبودن دوباره سلام. البته دوستانی که همچنان ما را تحویل می گیرند و این جا می آیند دیگر به نبودن های طولانی عادت کرده اند...البته اینقدر گرفتاری های همه زیاد است که فکر کنم اگر زودتر از چندماه یکبار هم بنویسم دوستان فرصت خواندن نداشته باشند...به هر حال...

در این مدت تغییر بزرگی در زندگی داشتم و برای ادامه تحصیل به کشور آمریکا آمدیم. البته دوستان نگران نباشند که ما رفته ایم به سرزمین آمریکای جنایتکار و جهانخوار و غیره و در نتیجه پشت پا زده ایم به سال ها مقاومت...نه آقا ما اومدیم  اینورتر...اینجاش می گن خیلی جنایتکار نیست.  جهانخواریش هم البته یه مقدار کمتره و بیشتر از سه چهار کشور آمریکای جنوبی رو نخورده. ولی اونورتر که بودیم اول کار جهانخواریش بیشتر بود. سمت نیویورک منظورم هست. اونجا توی خیابون از همه ملیت ها بودن و کمتر خود آمریکایی ها رو می دیدی. می گن تنوع ملیتی که توی نیویورک هست هیچ جای دنیا نیست. هندی چینی پاکستانی عرب و بسایر ملیت های دیگه...حتا توی هواپیما مهماندارها از ۲۶ ملیت مختلف بودن. مسافرهای هواپیما هم که بیشتر غیر آمریکایی بودن...خلاصه از همه جای دنیا بودن و همه به محض ورود به فرودگاه خورده شدند.

در نیویورک اوضاع جالب بود و بر خلاف دیگر جاهایی از آمریکا که دیده بودیم (منظورم فقط یک جای دیگه هست البته!) شلوغی خیابان ترافیک بوق زدن و اعصاب خوردی در حین رانندگی و فحش دادن و یا ایستادن تاکسی در وسط خط سرعت برای سوار کردن مسافر و ... را زیاد می دیدیم. حالا درسته تو کشور خودمون هم فحش می دن ولی اینجا نامردا همچین خارجی فحش می دن که آدم نمی فهمه از کجا خورده... به خصوص که گاهی اینقدر لهجشون غلیظه که نمی فهمی دقیقن کدوم قسمت از ناموس همدیگه رو هدف قرار دادن!

البته با دیدن اینهمه خارجی و به ویژه هندی و چینی آدم دچار این سو تفاهم فلسفی می شه که این جا بالاخره کی کیو خورده (چه کسی کس دیگر را خورده). آمریکا جهان را یا هندی و چینی ها آمریکا را... و در نهایت که کار به خورد و خوراک رسید حکایت آخر شب هم جالب بود که موقع برگشت رفتیم سراغ یکی از غذافروشی های کنار خیابان به نام بر و بچ حلال (حلال پز حلال خور و غیره) – Halal Guys-  که تنی چند از مسلمانان عرب آن را می گرداندند و بسیار  پر طرفدار بود. صفی طولانی در برابر آن تشکیل شده بود که همان صف هم پر از ملیت های گوناگون بود و اتفاقن بیشتر هم از غیر مسلمین. مدیر آنجا هم آقایی بود که فکر کنم برادر خود بن لادن بود...من که شخصن کمی یک طوریم شد از دیدنش ولی با همان محاسن پرپشت و جای مهری غلیظ بر پیشانی لبخند به لب هدایای تبلیغاتی اش را بین مشتریانی که در صف بودند پخش می کرد.

خوب این هم کمی از خاطرات ما که امشب تراوشیدن گرفت. سعی می کنم بیشتر بنویسم تا کمی از دلتنگی های دیار ناآشنا کم شود و ارتباطمان با دوستان حفظ شود. تا بعد...


برچسب‌ها: سفر به آمریکا, نیویورک, چند ملیتی
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/06/06ساعت 7:55 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خبر آتش سوزی و ریزش کوه زباله ها در سایت دفع زباله شیراز و مدفون شدن چندین نفر از کارگران و مهندسان در زیر چند ده متر زباله آنقدر تکان دهنده بود که دیشب تا دیروقت از فکرش خوابم نبرد...به ویژه این که یکی از این انسان ها را می شناختم.

خانواده های بهت زده در محل جمع شده اند و منتظر خبر امیدبخشی از تیم های امداد و نجات...

در تخت دراز کشیده بودم و نور زیبای مهتاب اتاق را روشن کرده بود, و من در حالیکه بغضی گلویم را گرفته بود به این فکر می کردم که آن مرد الان در چه حالیست...آیا به خواب ابدی رفته یا هنوز بیدار است...

گفتم شاید هنوز جانی داشته باشد و شاید بارقه هایی از نور مهتاب به محلی که در آن گرفتار شده نیز برسد و کورسویی از امید برایش بیاورد تا خودش را حفظ کند...

نمی دانم در زیر این انبود زباله و گاز متان و شیرابه های اسیدی, بخت زنده ماندن چقدر است... ولی امیدوارم که بماند.

فکر می کردم که در حین این تقلای مظلومانه برای زنده ماندن به چه فکر می کرده...یا می کند؟ به همسرش...فرزندان خردسالش, یا... اصلن در آن شرایط وحشتناک که من فقط بلدم انشایی احساسی از آن بنویسم انسان می تواند فکر کند؟

نمی دانم تا کی بیدار بودم. اما فکر همسر و فرزندانش آزارم می داد و نمی گذاشت بخوابم. شاید اشک و انتظار و اضطراب او را از خستگی به خواب برده باشد. اما...اگر او نیاید چگونه باید برای فرزندش توضیح دهد؟ کودکی که هنوز آنقدر بزرگ نشده تا سطح احساس و منطقش در حد ما بزرگ ها پایین بیاید و بتوانیم با منطق خودمان برایش توضیح بدهیم که چرا...چگونه؟

چرا باید وجود با ارزش یک انسان تباه شود برای حوادث قابل پیش بینی... ارزش جان یک انسان در دیدگاه ما چقدر است؟ چند نفر باید در زیر یک گود ساختمانی مدفون شوند, یا در مدرسه بسوزند, یا در اتوبوس آتش بگیرند...یا در زیر چند تن زباله آرام بگیرند تا ما بیدار شویم؟

من که غمگینم... حتمن مدیران و مسئولان هم خیلی غمگینند, و چقدر همسرش غمگین است که می گوید: یک عمر حتا از دست ارباب رجوع آب هم قبول نکردم که نکند راضی نباشد و مدیون باشم, حالا چرا من؟ چرا برای من این اتفاق افتاد...

نمی دانم خدا...اما تو نیک می دانی.


برچسب‌ها: سایت زباله شیراز, مدفون شدن کارکنان, برمشور
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/03/02ساعت 15:31 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
این مطلب را برای تبلیغ کار یکی از دوستانم می نویسم. نمایش ایشان را ندیده ام و نمی دانم چطور است ولی می دانم که کوچک ترین کارهای فرهنگی و هنری با دردسرها و محدودیت های فراوان به انجام می رسد و برای رشد و توسعه به حمایت های کوچک و بزرگ دوستداران هنر و فرهنگ نیاز دارد.
دوست خوبم پویا تولید یک نمایش را مدیریت کرده است که الان در حال اجراست, ما شهرستانی ها که دستمان کوتاه است اما از دوستان پایتخت نشین, از مرفه بی درد گرفته تا مرفه با درد تا غیر مرفه با فرهنگ و غیره دعوت می کنم که بروند و ببینند و برای ما هم تعریف کنند:
نمایش درباره ی ال ای

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/11/22ساعت 19:1 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

دوران خدمت سربازی را در یکی از اداره های نظامی می گذرندام. در راس اداره یک سرهنگ قدرتمند بود که اخلاق نسبتا تندی داشت. مسئول دفترش که در واقع منشی مخصوصش حساب می شد و به آن آجودان می گویند نیز یکی از سربازان وظیفه بود. در بین سربازان فقط افراد خاصی که سرهنگ از جنبه های گوناگون آن ها را قبول داشته باشد می توانند به این موقعیت برسند.

ویژه بودن موقعیت آجودانی از این جهت بود که وی به نوعی محرم اسرار می شد و کنترل ورود و خروج ها به دفتر در دستش بود. در نتیجه حتا افسران عالی رتبه ای که می خواستند به ملاقات سرهنگ بروند مجبور بودند هوای آجودان را داشته باشند. از طرف دیگر آجودان از بسیاری فعالیت های رایج سربازان و موقعیت های سخت معاف بود. برای مثال در آماده باش ها, نظافت عمومی, صبحگاه, پست های نگهبانی و دیگر موارد کسی جرات نداشت آجودان ها را هم صدا بزند و دخیل کند و در یک کلام سربازان گردن کلفتی حساب می شدند. خوب این ها همه از مزایای نزدیکی به کانون قدرت است و همیشه و در همه جا میزان این نزدیکی با امتیازهای ویژه رابطه مستقیم دارد.

اما این نزدیک بودن معایبی هم دارد که گاه از دید افراد پنهان می ماند. مهم ترین عیب هم این است که خیلی وقت ها برای لذت بردن از طعم قدرت یا نزدیکی به قدرت باید روی جنبه هایی از شخصیتت پا بگذاری...این کار هم یک روند ادامه دار است و اگر در جایی نخواستی ادامه دهی به شدت سقوط می کنی و حتا نمی توانی جایگاه معمولی خود را نیز به دست بیاوری...

نمونه ای از این قضیه که به عنوان یک خاطره طنز در ذهنم مانده و از آن این نتایج فیلسوفانه را گرفته ام مربوط می شود به صبح یک روز پاییزی...1

در آن روز سرهنگ برای انجام چند آزمایش طبی مراجعه کرده بود و ظرف نمونه ها را گرفته بود تا در فرصت دیگری تحویل دهد. به همین دلیل به اداره برگشته بود و در توالتی که در سوییت ویژه اش قرار داشت ( و بنده یک شب قاچاقی در آن سوییت خوابیدم) نمونه ادرارش را در ظرف کرده و به آجودان – که جهت اطلاع یک مهندس برق هم بود-  داده بود تا ببرد و به آزمایشگاه برساند. حالا این آجودان ظرف ادرار  در دست به این طرف و آن طرف می رفت و در حالیکه بد و بیراه می گفت از راننده و دیگر سربازان می خواست که این ماموریت مهم را برایش انجام دهند... از آن طرف هم پرسنل و دیگر سربازان سوژه ای پیدا کرده بودند که روزشان را پرخنده سپری و در عاقبت این کار, نیک بیاندیشند (جون عمه شون البته اگر بیاندیشند...)

پی نوشت:

1- این قسمت فقط به  عنوان یک افکت ادبی استفاده شده و هیچ خاصیت دیگری ندارد.



برچسب‌ها: سربازی
+ نوشته شده در جمعه 1391/10/29ساعت 19:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

نمی دانم اولین بودن خوب است یا بهترین بودن. عبارت هایی که همواره در تبلیغات و پیام های بازرگانی زیاد دیده می شود. اما هر چه که باشد به نظرم تعهد داشتن نسبت به حرفی که می زنیم و یا ادعایی که مطرح می کنیم از همه مهم تر است. گاهی در هجوم این "اولین ها" و "بهترین ها" یاد این جمله طنز آمیز می افتم که می گوید: "ترجیح می دم سیگار بکشم که روی آن صادقانه نوشته سرطانزا تا  آب میوه ای را بخورم که روی آن به دروغ نوشته شده: صد در صد طبیعی."

مدتی پیش یک فست بود غذای ترکی در شیراز افتتاح شده بود و در تبلیغاتش نوشته بود اولین غذای ترکی در شیراز. در حالی که از چندسال قبل از آن هم غذای ترکی با سرآشپز ترک در شیراز داشتیم. وقتی به آن جا رفتم از مدیرش پرسیدم شما که اولین نیستید پس چرا چنین ادعایی کرده اید؟ و خوب معلوم است که یک پاسخ بی ربط شنیدم. شاید برخی بگویند خوب چه اهمیتی دارد حالا یک چیزی نوشته...ولی به نظر من مهم است. کسی که اخلاقش این گونه است که در برابر حرفی که به مشتری زده احساس تعهد نکند معلوم نیست در ارایه غذای خوب هم چنین تعهدی داشته باشد.

البته مواردی از این دست زیاد است. برای مثال من هنوز نفهمیده ام اولین وایمکس ایران ایرانسل بوده یا مبین نت. در حالی که در تبلیغات هردویشان این ادعا را دیده ام.

یا چند روز پیش دیدم یکی از دوستان در معرفی یک کتاب نوشته بودند اولین کتاب تالیفی فلان موضوع... (می دانم اولی نبود چون دست کم یک موردش را خودم نوشته بودم.)

خلاصه این روند اولین بودن به نظر تمامی ندارد, البته اشکالی هم ندارد چون یک ملت نوآور و مبتکر هستیم و در عین حال کمی مغرور...درست است که کاری که من کرده ام را قبل از من هم ده ها نفر انجام داده اند, اما روشن است که هیچکدامشان به خوبی "من" انجامش نداده اند و در نتیجه اصلن به حساب نمی آیند, پس من اولین هستم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 0:3 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سال ها پیش کتابی خواندم با نام جامعه شناسی خودمانی, کتابی بسیار با ارزش که به نقد ویژگی های منفی ما ایرانیان پرداخته بود و به چاپ های زیادی رسید و موافقان و مخالفان زیادی هم داشت. در این کتاب بسیاری از ویژگی های منفی که در طول تاریخ داشته ایم یا به آن دچار شده ایم, مانند دروغگویی و دو رویی,  به روش جالبی بررسی شده است. پیشنهاد می کنم اگر نخوانده اید, این کتاب کم حجم و جذاب را در برنامه مطالعه تان قرار دهید.

الان یادم نیست که جوزدگی و زودباوری هم در این کتاب بود یا نه! اما با گسترده شدن ارتباطات در جامعه این دو ویژگی منفی هر روز بیشترخود  را و پیامدهای منفی اش را نشان می دهد.

برای مثال یک روز ملت جو زده می شوند و برای حمایت از فیلم جدایی نادر از سیمین به یک سایت معتبر سینمایی می روند و به صفحه امتیاز دهی فیلم هجوم می برند و بعد با افتخار نتیجه غیر واقعی و غلو آمیز را در سایت ها تیتر می کنند که این فیلم به استناد این سایت معتبر سینمایی بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان شده است! بعد هم که یادداشت های زیر فیلم را می خوانیم می بینیم که کاربران غیر ایرانی به خاطر این عدم توازنی که در سایت محبوبشان ایجاد شده ایرانی ها را به انواع و اقسام  مشکلات از جمله نداشتن تعادل روانی متهم کرده اند. بعد می بینی کسانی که رای داده اند حتا دقت نکرده اند که به چه سایتی رفته اند و در چه زمینه ای رای داده اند و اصلن این رای دادن قرار بوده چه نتیجه ای داشته باشد...فقط  باز کردن یک ایمیل و پیروی مو به مو از هر چه در آن نوشته شده است. نمونه هایی از این دست باز هم هستند که صحبت از همه آن ها حوصله شما را سر می برد...

اصلن انگار که این ایمیل ها وحی هستند, گاهی دوستان یک صحبت های شاخداری مطرح می کنند و بعد که می پرسی مستندت چیست می گویند در ایمیل بود یا توی اینترنت نوشته بود! آخه قربون شکلت کجای اینترنت, کدوم سایت, با چه اعتبار و استنادی؟ حالا اونجا نوشته شما چرا باور می کنی؟

این موضوع من را یک خاطره می اندازد, روزی با یکی از آشنایان که از آمریکا آمده بود به محلی رفته بودیم و یکی از کارمندان آن جا از این دوست ما پرسید: آقا ما یک نفر داشتیم تو آبادان به نام فلانی که کشتی تعمیر می کرد و 20 سال پیش اومد آمریکا, شما می شناسیش...و ایشان که خیلی جا خورده بود در پاسخ گفت: البته می دانید که آمریکا خیلی بزرگ است...

خلاصه حرف زیاد هست ولی می دانم خوانندگانم بیشتر از وقت ندارند و اگر هم داشته باشند برای خواندن مطالب مهم تر لازمش دارند. پس سخن کوتاه می کنم و پیام تبلیغاتی خودم که قبلن هم زیاد از آن نوشته ام را در انتها تکرار می کنم (چون به این موضوع آلرژی پیدا کرده ام): طبق مطالعات خودم بیش از 98 درصد اطلاعاتی که درون ایمیل های فرستاده می شود از تاریخی و بهداشتی و علمی گرفته تا غیره دروغ هستند. مانند دروغ بودن مراسم سال نو در منزل دکتر حسابی با حضور آلبرت انیشتین! بهتر است برای جبران کمبودهای ملی مان دنبال افسانه سازی نباشیم...

پی نوشت: مدتی پیش یک صفحه ای در فیس دیدم و خوشحال شدم که در بین این همه چرندیات یک چیزی که مفید باشد پیدا شده: صفحه ستاد مبارزه به چرندیات! اگر خدای نکرده فیس بوکی هستید خودتان بروید و ببینید.

خیر پیش.


برچسب‌ها: زودباوری, جامعه شناسی خودمانی, حسابی و انیشتین
+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/09/02ساعت 21:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

توی دانشگاه و سر کلاس نرم افزار و در هنگام معرفی گزینه ها:

-من : این جا دو تا گزینه داریم: relative و absolute, بچه ها ابسولوت یعنی چی؟

دانشجوها: استاد یعنی الکل!

من که دیگه شرحی ندارم بدم...

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29ساعت 17:29 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

مادر بزرگی دارم بسیار دوست داشتنی که رابطه خیلی خوب و نزدیکی با اون دارم و هم به خاطر علاقه زیاد و هم به خاطر نزدیک بودن محل زندگی مان زمان های زیادی هم صحبتش بوده ام. چیزی که همیشه برایم جالب بوده سیر تحول افکار و اندیشه های فرهنگی اجتماعی و سیاسی اش بوده است. گذر زمان و پیشرفت جامعه باعث پیشرفت و آگاه تر شدن افراد می شود. اما معمولن افراد قدیمی یا مسن تغییرات را دیرتر می پذیرند. بگذریم که خیلی ها هم هستند که جوانند اما فکرشان چنان در دامنه تعصب و کوته فکری گیر کرده که هیچ تغییری را پذیرا نیستند.

برای مثال این مادرجون ما که مثل بیشتر افراد قدیمی پسردوست بود و نقش زیادی برای زن و دختر قایل نبود الان دید بهتری دارد و نگاه سطح بالاتری نسبت به خانم ها دارد. هنگام ازدواج به نوه ها توصیه اکید می کند که "زن باید شغل دوشته باشه" و تا قبل از بیماری اخیر و ناتوانی اش, هر وقت به منزل ما می آمد و زحمات مادرم را می دید که با وجود شاغل بودن چقدر در خانه زحمت می کشد و حتا گاهی مجبور است کارهای اداره را در خانه انجام دهد, مرتب به ما توصیه می کرد که به مادرتان کمک کنید و حتا بعضی وقت ها بلند می شد و با دست و پای لرزانش بشقاب و استکانش را بر می داشت و به آشپزخانه می برد و اگر ما متوجه نمی شدیم و از دستش نمی گرفتیم سعی می کرد آبی هم به آن ها بزند, در حالیکه در زمان های دورتر اقتدار مادرشوهر بودن مانع از بروز چنین رفتاری بود.

یا او که زمانی جفت پا رفته بود روی سنتور عموی خدا بیامرزم تا پسرش به گناه نیفتد, این روزها به موسیقی و شادی و دستک زدن اهمیت ویژه ای می دهد و تا وقتی پرستار قبلی پیشش بود – خدا رحمتش کند, همانی که شعر سربازی را خوانده بود – هروقت مهمان داشت می گفت دایره را بیاورد و بزند و بخواند.

افزون بر این ها مادربزرگ ما با تکنولوژی هم انس و الفت خوبی دارد. همیشه از قدیم تا به امروز مادربزرگ ما از مسافرت رفتن دیگران می ترسیده (به دلیل مخاطرات سفر و جاده) و هروقت می گوییم مادرجون می خواهیم برویم فلان جا می گوید "می مرده شورش مرده؟1"! و به دلیل همین نگرانی دعای مخصوص دارد که به روش مخصوص در گوش هم مسافران فامیل می خواند و احدی حق ندارد بدون خوانده شدن دعا در گوشش و رد شدن از گمرک مادر بزرگ پایش را از کوچه ما (داستان کوچه را اینجا نوشته ام) بیرون بگذارد.

مراسم دعاخوانی هم این گونه است: خواندن دعا در گوش راست و سپس کشیدن دست از بالا تا پایین نیمه راست وسپس تکرار همین کار برای نیمه چپ بدن مسافر. این دعا خواندن آنقدر مهم است که حتا دوستان ما که به شیراز می آیند هم هنگام برگشت باید دعاخوانی شوند و البته به دلیل نامحرم بودن قسمت "ماچ" از انتهای مراسم حذف می شود.  اما این روزها که عصر تکنولوژی هست و گرفتاری ها بالاست و سفرهای کاری هم عجله ای هست ایشان سرویس تلفنی را به خدماتش اضافه کرده. بدین شکل که مسافر ابتدا گوشی تلفن را روی گوش راستش گذاشته و مادربزرگ دعا می خواند و گوشی روی نیمه راست حرکت می کند. و سپس همین کار برای نیمه دیگر تکرار می شود.(راستش حتا به فکر بهره بردای تجاری هم افتاده ام که یک سایت بزنم و با همکاری ایشان مسافران را بیمه کنیم!)

ایشان البته اندیشه های سیاسی هم دارد که چون وبلاگ ما اصولن سیاسی نیست از این بخش چشم پوشی می کنم. اما گاهی فکر می کنم که اگر برخی از هم سن و سالانشان که اکنون در سیاست هستند سیر تحول و تطبیقشان مثل ایشان بود چقدر خوب می شد!

یک مدت پیش مادربزرگ در پی یک بیماری سخت در بیمارستان بستری شد و اعضای خانواده نوبتی پیش ایشان می ماندیم. البته چون در بخش زنان بودند من را به سختی و با کلی منت راه می دادند. در بین هم دیگر هم اتاقی هایی که آن جا بودند خانم جوانی بود که توجهم را خیلی به خودش جلب کرد. البته سو تفاهم نشود چشم چرانی نکردم ها, حتا درست هم ندیدمش چون گفته بودند اگر دیگر بیماران معذب شوند بیرونت می کنیم و من هم صندلی ام را پش به بقیه گذاشته بودم و فقط صداهایشان را می شنیدم.

این بنده خدا به دلیل سردردهای شدید مراجعه کرده بود که بعد معلوم شده بود بیماری اش ام اس هست. وقتی با همراه یکی دیگر از بیماران هم صحبت شده بود فهمیدم که شوهری دارد بسیار بداخلاق, غیرتی و متعصب که دست بزن هم دارد. می گفت حتا اگر در صحبت اسم مرد دیگری را بیاورم عصبانی می شود و می گوید "غیرتم می شود" ! حتا به این خانم اجازه نمی داد که در عروسی اقوامش شرکت کند چرا که فکر می کرد او می خواهد جلب توجه کند. می گفت: "بهش می گم وقتی مجرد بودم کسی نگام نمی کرد حالا که سه تا بچه هم دارم سگ نگام می کنه؟" و من فکر می کردم که اگر به جای این زن شوهرش قبلن بستری شده بود شاید وضع زن بی نوا اکنون این گونه نبود. و پاسخ اون یکی خانم- که از اون خانم های شیرازی قدیمی بود- به شنیدن شرح این ظلم ها و کتک خوردن ها این بود: "الهی خدا ورش داره, ببخشیدا درسته شوهرته ها ولی مرد بد خیلی بد چیزیه..." و آن زن که در اثر گرفتن مسکن های قوی اندکی آرامش گرفته بود می گفت: " فقط خداکنه خوب بشم و سلامتی باشه, یه لقمه نونی با بچه های بخورم راضیم"

و من با شنیدن این حرف ها باز بیشتر خودم را جمع و جور می کردم تا در زاویه ننشینم که ببینمش, می ترسیدم شوهرش بیاید و یک هو رگ غیرتش که هیچ وقت هنگام دیدن رنج و زجر زنش در چمبره خودخواهی های او نجنبیده به جنبش بیافتد و برای آن زن یا مسئولین بیمارستان دردسر درست کند.

اما فقط یک لحظه دیدمش, سنگینی نگاهش را موقعی که داشتم موهای مادربزرگم را نوازش می کردم حس کردم و با سنگینی سرم را چرخاندم و متوجه نگاه پرسشگرش شدم. پرسید "مادرته؟" گفتم "نه, مادر بزرگمه" و نگاهم را از چشم های شدیدن کنجکاوش دور کردم و مادربزرگ را بوسیدم...

پی نوشت:

1- یعنی مگه مرده شورش مرده که شما می خواید برید جاشو پر کنید!


برچسب‌ها: تفکرات نو, روشنفکری
+ نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 13:28 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

چند روز پیش فیلمی پخش شد از چند صحنه غیراخلاقی- ورزشی- اسلامی- عرفی و غیره که ظاهرن قلب ملت مومن, با اخلاق, ورزشکار و غیره را به صورت شدیدی جریحه دار کرده است. عده ی زیادی این بازیکنان را محکوم کرده و خواستار شدیدترین برخوردها با ایشان شده اند و برخی هم با استناد به این مورد و دیگر موارد مشابه صحبت از فساد و بی اخلاقی های گسترده در فوتبال کرده اند که البته بیراه هم نگفته اند. اما خوب طبیعی است که هیچ گاه نمی توانند درباره سرچشمه اصلی این فسادها و بی اخلاقی ها صحبت کنند چراکه اگر جزو گردن کلفتان عرصه باشند که خوب خودشان همان سرچشمه اند و اگر جزو گردن نازکان باشند که خوب از قطر گردنشان مشخص است که توانایی چنین کاری ندارند.

از بحث پول های کثیف و آدم های بی جنبه ی یک شبه پولدار شده و بی اخلاق که بگذریم تازه می رسیم به خودمان. راستش را بخواهید به نظر من جماعتی که از دیدن این صحنه شوکه شده اند دو دسته اند. یکی مردان و دیگری زنان. زنان که حق دارند. اما مردان خود نیز باز دو دسته اند. یکی بخش خیلی پاستوریزه که نه تنها هیچ وقت از این کارها نکرده اند بلکه حتا ندیده اند. اما بخش دیگر که اکثر مردهای جامعه را تشکیل می دهند و سال ها زندگی و مدرسه رفتن و سربازی رفتن و غیره رفتن در این کشور دیدن این گونه صحنه ها را برایشان طبیعی کرده است. شوکی هم که به این دسته وارد شده دقیقا مربوط به دیدن آن از تلویزیون است و نه اصل ماجرا, تازه آن هم به نظر من بیشتر از این که شوک باشد ذوق و هیجان بوده است!

در همه جای دنیا گاهی صحنه های بسیار ناهنجاری در فوتبال یا دیگر مراسم عمومی دیده می شود که بر اساس قانون هم با آن برخورد می شود. در این جا هم انتظار همین است که با این کار زشت برخورد شود. اما له و نابود کردن این دو بدبختی که بخشی از هنجارهای پنهان و زشت جامعه را جلوی دوربین بردند به نظرم کمی بی انصافیست. ضمن این که هرکاری را باید با مقیاس خودش سنجید. برای مثال اگر من سرکلاس درسم به دانشجویی بگویم بزغاله به نظرم دقیقا کاری همانند انگشت کردن در زمین فوتبال را انجام داده ام. یا مثلن برادر خاوری - که یه بخش کوچیک از پول هایی که با دوستان گردن سایز کلفت خودشان خوردند را بردند کانادا و یه آلونک خریدند (تازه این هم در اثر تبلیغات سو تلویزیون بوده که هی توش می گفت تو فکر یه سقفم) - جزو کسانی هستند که ید طولا یا به عبارتی انگشت طولایی در نوازش آن جای مردم و مملکت داشته اند.( تازه حسابش را بکنید طرف چه انگشت کلفتی هم داشته که تونسته اینقدر به ملت خدمت کنه). اما حالا همه به صف شده اند و برای زیبا سازی چهره دلربای خودشان هرچه از دهنشان در می آید به این دو نفر می گویند.

خلاصه این که خواستم بگویم آقا... همچین هم جامعه ی زیاد پاستوریزه ای نیستیم. به خوبی به خاطر دارم که در مدرسه راهنمایی و دبیرستان – که هر دو هم از مدارس خوب و نمونه بودند (البته قبل از اختراع غیرانتفاعی ها) – از این صحنه های زیاد می دیدیم. هرچند مرتکبینش محدود بودند اما "صحنه" را می دیدیم. در ضمن انجام دهندگانش هم گی و بچه باز نبودند همه! حتا یادم هست که یکبار ناظم دبیرستان آمد سرکلاس و از بچه ها خواست به جای اینکه روی دیوار بنویسند فلان معلم بچه باز است (معمولن در هر مدرسه یکی دو معلم بخت برگشته به این عنوان معروف می شدند) در راه پله ها کمتر با انگشت یکدیگر را بنوازند. همین الان می شناسم برخی از آن طیف انگشت نواز را که اکنون سایز گردنشان هی, همچین بد نیست.

این وسط بعضی ها هم از وقوع چنین مساله ای در یک جامعه اسلامی ابزار نگرانی می کنند. اما به نظر من در جامعه ای که دروغ و غیبت و کلاهبرداری و دزدی و حق خوری اش به جاست و فقط هنگام غیرتی شدن برای خواهر و مادر است که چیزی از اسلام به یاد می آورد, این گونه مسایل نباید زیاد نگران کننده باشد.

آخرنوشت: ضمن تشکر از این که قابل دانستید و این مطلب را خواندید, عید قربان را هم به شما تبریک می گویم. راستی به نظر شما آقای خاوری وقتی رییس بانک ملی بوده و با یک دست اسناد سوء استفاده مالی را امضا می کرده و با دست دیگر به مدیر روابط عمومی دستور می نوشته که بنرها و بیلبوردهای تبریک عید قربان را آماده کنند – همان عیدی که می گویند باید ابتدا گوسفند نفس را در آن قربانی کنید – چه حسی داشته است؟ و سوال دوم این که چه ارتباطی بین این حس و احساس بازی کنان خاطی در هنگام انجام "آن کار" وجود دارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/08/16ساعت 3:21 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خانومم می گفت: اگه صبح ها نیم ساعت زودتر بیدار شیم می تونیم قبل از رفتن ورزش کنیم.

منم گفتم: با زودتر بلندشدن موافقم, اگه صبح ها ساعت 6 بیدار بشیم بعدش می تونیم یک ساعت دیگه تا 7 بخوابیم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/20ساعت 9:30 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

کارمان به جایی رسیده که در حین افطار نمایشنامه های رادیویی شبکه فارس را گوش می کنیم, قدیم تر ها دو تا آدم که سرش به تنش بیرزه مثل رضا عطاران یه سریال می ساختن که ارزش دیدن داشت اما حالا هیچ!

یکی از این نمایشنامه ها درباره یک بنده خدایی بود که اعتیاد رو ترک کرده بود و داشت خاطراتش رو می گفت, از جمله اینکه تازه وقتی گوشه خیابون خوابیده بود کم کم داشت احساس می کرد که خیلی معتاد شده و خانوادش هم دیگه شک کرده بودن! اما یه نکته جالبش این بود که در اوج اعتیادش که باید روزی سه بار می کشید به خاطر عدم پرداخت نفقه افتاده بود زندان و 8 ماه حبس کشیده بود, ما که نفهمیدیم این 8 ماه رو چه جوری تو زندان سر کرده و مواد بهش نرسیده (چون همنطور که می دونید زندان های ما سازنده هستند و توش مواد و این ها نیست) و بعد از آزادی همچنان به کشیدن موات ادامه داده. نمایشنامه هم اصولن درباره این 8 ماه صحبتی نکرد. به سلامتی ساقی های مواد که دیوار هیچ زندانی راهشون رو سد نمی کنه!

***

نخست وزیر بریتانیا گفته بود که اگه آشوب ها ادامه پیدا کنه پلیس استفاده از همه ابزار رو مد نظر قرار می ده و حتا از ماشین آب پاش هم استفاده می کنه!

شاید فکر کردید که اینو گفتم که بگم ببین چقدر ملایم با مردم برخورد می کنن, ولی زهی خیال باطل, هدفم این بود که اثبات کنم آب پاش های پارک آب و آتش تهران (منظورم افراد معلوم الحالی است که رفتن اونجا آب بازی اونم مختلط) وابسته به انگلیس و از ایادی ایشون هستن.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/20ساعت 23:54 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
وقتی همه خواب بودند او بیدار بود و حالا رفت که بخوابد برای همیشه, او و امثال او مایه عزت و برکت هر سرزمین اند, و حالا که رفت...
قطره اشکی ماند برای ما و حسرتی بر دل.
حسرت برای اینکه هنوز من و تو و دیگر هموطنان به درستی نمی شناسیم آن هایی را که باید, و به همین دلیل راه های پیشتر رفته و خطاهای گذشته را مرتب تکرار می کنیم و درجا می زنیم...
و حسرت برای اینکه هنوز برای نوشتن از مردان شریف و شجاع باید شجاعت داشته باشی و بی باکی.
آقای مهندس عزت اله سحابی, ایران فردایت تعطیل شد, اما امیدوارم فردای ایران آن فرداهای پرامید و نشاطی باشد که همه می خواسته ایم...انشاءاله

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/03/10ساعت 17:16 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
در حالیکه پک عمیقی به سیگار می زنم می گویم:
- بچه ها جدا سیگار چیز خوبی نیست, زیاد نکشید
اما نمی دانم چرا از خنده ریسه رفتند
گفتم: ولی بچه ها جدی می گم...
اما فحشهای آبدارشان نگذاشت حرفم تمام شود
و من باز نفهمیدم که چرا به من خندیدند,
همانطور که هیچوقت نفهمیدم چرا سهراب ندانست که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.

پی نوشت:
یه نفر به یه نفر دیگه گفت: رطب خورده کی منع رطب کند, ولی اینو هم باز من نفهمیدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/25ساعت 22:11 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

سالی گذشت و سالی آمد, سرمایی رفت و بهاری آمد و یک سال دیگر به خاطراتمان پیوست. خاطراتی از پیروزی‌ها و شکستها و شادی‌ها و رنج‌ها.آنقدر صندوق ایمیل و صفحه فیس بوک و حافظه موبایل‌ها پر است از پیام‌های شادباش شاعرانه و ادیبانه که تکرار آن تکرارها در اینجا یحتمل باعث ملال خاطر مبارک خوانندگان خواهد شد. فقط کاش در این همهمه شادی و سرخوشی دردمندان و زخم دیدگان و شقایق‌ها را فراموش نکنیم. البته  در یاد نگاه داشتن درد دیگران  به معنی غمگین بودن نیست چرا که فقط انسان‌های شاد و امیدوار هستند که می‌توانند مرهمی بر دل رنج دیدگان باشند و درهای پیروزی و امید را به روی دیگر انسان‌ها باز کنند.

دوست دارم در این جشن سبز طبیعت این شعر بسیار زیبا و پر مفهوم که از سروده‌های انسانی بزرگ منش است به نام مجتبا کاشانی (سالک) را به شما تقدیم کنم. کاش خط به خط این شعر می‌شد منشور زندگی انسان‌ها. آن وقت دیگر در اخبار نمی‌خواندیم که در فلان گوشه دنیا کسی فقط به خاطر حرف زدن از نیازهایش به خاک و خون کشیده شده است: (لطفن پی نوشتها را فقط پس از پایان مطلب بخوانید)

عشق را وارد كلام كنيم

تا به هر عابري سلام كنيم


و به هر چهره‌ای تبسم داشت

ما به آن چهره احترام كنيم۱


هركجا اهل مهر پيدا شد

ما در اطرافش ازدحام كنیم۲


چشم ما چون به سرو سبز افتاد

بهر تعظیم او قيام كنيم


گل و زنبور، دست به دست دهند

تا كه شهد جهان به كام كنيم


اين عجايب مدام در کارند

تا كه ما شادي مُدام كنيم


شُهره زنبور گشته است به نيش

ما از و رفع اتهام كنيم۳


علفي هرزه نيست در عالم

ما ندانيم و هرزه نام كنيم


زندگي در سلام و پاسخ اوست

عمر را صرف اين پيام كنيم


«سالكا» اين مجال اندك را

نكند صرف انتقام كنيم


در عمل بايد عشق ورزيدن

گفتگو را بيا تمام كنيم


عابري شايد عاشقي باشد

پس به هر عابري سلام كنيم.

دفعه بعدی که در تنش‌های جاری در جامعه  دلمان از کینه نسبت به دوستی یا هم وطنی پر شد  کاش یادمان بیاید که او شاید همان عابر عاشقی باشد که شاعر گفت.

امیدوارم که سال جدید را به جای مرور بر دلخوری‌ها و کدورت‌هایی که از اطرافیان به دلمان مانده بتوانیم صرف این پیام کنیم که: زندگی در سلام و پاسخ اوست...

پی نوشتهای غیر شاعرانه:

با توجه به اینکه ممکن است این شعر باعث سو استفاده عناصر معلوم‌الحال شود لذا لازم است که در راستای بومی سازی پی نوشتهایی غیر مرتبط بر آن بنگاریم:

1- اگر به چهره‌ی شخص غیر هم‌جنس احترام کردید مسئولیت و عواقبش به عهده خودتان است.

2- با توجه به شرایط سیاسی در تفسیر این بند دقت کنید. فردا به بهانه این بیت نروید ازدحام و اغتشاش کنید بعد بیندازید گردن ما, علی‌الحساب اطراف ایشان بیشتر از ۳ نفر ازدحام نکنند.

3- البته اگر اجازه بدهید مراحل قانونی و تشکیل پرونده طی شود بهتر است.

مطالب مرتبط:

این هم مطالبی طنز و جدی از سال‌های گذشته و برای عوض شدن فضا:

۱۳۰- گرمای نیمروز و آفتاب تموز، لحظه‌ی تحویل سال و آداب نوروز

107- نوروز نامه کوچه ۳۷

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 15:34 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

اونشب به دلیل ماموریت تا دیروقت تو خیابون بودیم. نمی دونم چرا بعضی از مردم که از کنارمون رد می شدن فحش می دادن! به خاطر شنیدن همین حرفها بود که متوجه سلام کردنش نشدم...یعنی بعید می دونستم کسی اینقدر تحویلمون بگیره.

رفته بودم قدمی تو خیابون بزنم که اون دختر کوچولو از چند متریم همینطوری داشت تکرار می کرد سلام, فکر کنم تو مهدکودک زیاد شعر "شبا که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره" رو باهاشون کار کرده بودن. آخرش انگار بی توجهیم کفرش رو درآورد, چون وقتی از کنارش رد می شدم اورکتم2 رو کشید و با ناراحتی و عصبانیت کودکانه اش گفت: مگه نمی گم سلام؟ تا اومدم برگردم یه کمی دور شده بود و فاصله ی بینمون رو چند تا خانوم پر کرده بودن. بلند گفتم "سلام" و بعدش خیلی یواش ادامه دادم "عزیزم..." آخه وقتی به قسمت دومش رسیدم صورتم روبروی اون خانوما قرار گرفته بود و اونوقت باید خر میاوردی و باقالی بار شئونات بر باد رفته نظامی می کردی... به ویژه اینکه برخلاف مقررات یک خوراکی هم دست گرفته بودم و اونوقت خلافم    می شد دو تا: خوردن و عشق ورزیدن در حین خدمت!

پی نوشت:

1- اینروزها همه جا صحبت از سران فتنه! هست, ما هم گفتیم از این آب گل آلود برای جلب توجه مخاطبان به این مطلب استفاده کنیم. از اینکه هیچ ربطی به متن نداشت و نیمه سرکاری بود هم به هیچ روی عذرخواهی نمی کنم چون اینروزها مد نیست. می دونید که؟

2-بر اساس آموزشهای دوران آموزشی تلفظ درست این واژه everket هست!!!

+ نوشته شده در شنبه 1389/11/30ساعت 23:5 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

پیش بعضیعا که می نشینی مدام انرژی می گیری و احساس می کنی زندگی چه شیرین است و چقدر جای پیشرفت داری, اما برعکس برخی آینه دق هستند و مرتب ضعف و نا امیدی را به تو منتقل می کنند. مرتب می نالند از اینکه چقدر زندگیشان سخت است و هیچکس به اندازه آنها زحمت نمی کشد و فلان و بهمان. اگر آدم معاشرتش را با این دسته کنترل نکند کم کم و به صورت ناخودگاه مثل خودشان می شود.

جمله ای خواندم از شاعر بزرگوار مرحوم مجتبا کاشانی که می گفت انسانها یا بالنده هستند یا نالنده.

این جمله همیشه توی ذهنم هست و همیشه سعی می کنم در هنگام صحبت و یا فکر کردن به زندگی بسنجم که الان با این حرف و یا این فکر در کدام مسیر قرار می گیرم.

به نظرم انسان در هر لحظه از زندگی و در هنگام رویارویی با چالشهایی که پیش می آید می تواند خودش انتخاب کند:

-شاد باشد و در مسیر رشد و کمال پیش برود یا غمگین باشد و در جا بزند و دل خوش کند به همدردیهای ترحم آمیز دیگران.

البته غر زدن و مدام ناله کردن از شرایط فرق می کند با داشتن نگاه انتقادی و نرفتن زیر بار شرایط تحمیلی.

داشتن تفکر انتقادی و زود باور نبودن و اسیر هاله های تقدس خودساخته نشدن خود بخش مهمی از رشد است.

آرزو دارم بتوانم همیشه برای خودم و برای اطرافیانم نوید بخش امید و تحرک باشم نه بلندگوی ضعف و ناله...

+ نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت 23:52 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

به پیشنهاد دوست گرامی آقای پویا نعمت الهی, و برای رفاه حال امت غیور و دلاور, کاربرگی در اکسل تهیه شده که با استفاده از آن می توانید بهای گاز مصرفی خود را حساب کنید. برای این کار کافیست که شهر خود را از فهرست انتخاب و مقدار مصرف را نیز وارد کنید (آنرا باید از روی کنتور بخوانید)

اگر داده های پایه دارای اشکال هستند لطفن اطلاع دهید تا درستشان کنم.

برای دریافت فایل روی پیوند زیر کلیک کنید (این فایل در نسخه 2007 یا بالاتر اجرا می شود)

دریافت فایل

مطالب مرتبط:

محاسبه هزینه برق مصرفی

جدول فاصله شهرهای ایران در اکسل با توانایی جستجو

معرفی کتاب توابع و فرمولها در اکسل

جدول استانها و شهرهای هر استان با توانایی جستجو

گروه اینترنتی اکسل و فراتر از اکسل


+ نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت 18:0 توسط محمد تقی |
Share داغ کن

خانواده ها و جوانان از سربازی استقبال زیادی کرده اند...(یک مسئول, یک مدت پیش1)

در روز اول از اجرای هدفمندی, مردم و به ویژه دارندگان خودروهای لوکس استقبال خوبی از بنزین 700 تومانی کردند...(یک مسئول, همین چند روز پیش.)

نتیجه: معنای واژه استقبال با آن چیزی که در ذهن داریم بسیار متفاوت است, پس باید سخنان و اخبار و نوشته هایی که مربوط به استقبال مردم از چیز خاصی هستند را با معنای جدید این کلمه دوباره بازخوانی کنیم!

پی نوشت:

1-      اشتیاق ملت به خدمت

+ نوشته شده در جمعه 1389/10/10ساعت 0:17 توسط محمد تقی |
Share داغ کن
 
Bookmark and Share